شب یلدا ی امسال
مامانی ژله ها رو اماده کرد . سالاد الویه رو توی ظرف ها گذاشت . همه اماده شدیم نشستیم تو ماشین رفتیم خونه مامان بزرگم جمعمون جمع بود . دایی ها خاله ها مامان بزرگ بابا بزرگ نوه ها
گفتیم و گفتیم از غم ها شادی ها لحظه ها و ثانیه . دورهمی دیدیم و توی دلمون اروم به طنز تلخ مهران مدیری فکر کردیم .
ترس موضوع انشا پس فردا
من از چی می ترسم ؟ تاریکی ؟ حیوان ها ؟؟ تنهایی ؟؟؟
نه من از هیچکدوم اینها نمی ترسم من از اتفاقی که نیوفتاده می ترسم من از خیالات خودم می ترسم . من از چیزی که نمی دونم برا مبهمه می ترسم ؟؟ من از اینده می ترسم !!
به اینده امید دارم می دونم می تونم موفق بشم ولی . یهو خیالاتم شروع به کار می کنه و اون موقع نفسم میگیره . بدنم گُر می گیره چشمام رو می بندم و ترجیح می دم بخوابم می دونید جالبه من برای فرار می خوابم شاید بهترین راه همینه . ولی وقتی که باهاش روبرو می شم می گم : دختر تو از این می ترسیدی ؟؟؟
و این داستان ادامه داره .
پ.ن : شعر رنگی اول پست از سایت رنگی رنگی کپی شده اینم ادرس سایت
خلاصه ایام به کام شب خوش
ترسم منبع
درباره این سایت